رمزگشایی از یک معمای کهنه

جهت ورود کلیک فرمایید

آنطوری که یک دفعه ساکت میشه، به جاده خیره میشه، مقطع لبخند میزنه و چند چین کنار چشمهاش می افته.همیشه خیال می کردم ذهنش به جایی که نمی دونم، غمی که نمی فهمم پر می کشه و کاری هم از دست من بر نمیاد. هربار هم اگر میپرسیدم به یک جواب یک کلمه ای قناعت می کرد " هیچ چی" امشب بالاخره مهر این لبخند رازآلود رو شکست " دلم خواست همین الان میشد ببوسمت" - میدونی که نمیشه + از لوپ.... - نه، ما قرار گذاشتیم دوست معمولی باشیم + باشه پ.ن : گاهی به دنیای ساده و کودکانه ش غبطه می خورم. به اینکه چقدر همه چیز توی دنیای اون راحت، قابل حل و پذیرفته س.

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

عکس آقای خامنه ای